پاسخ دادند :
« برادران تو ، بنى عبس . » و نياز خود را با او در ميان نهادند .
گفت :
« بسيار ! لطف فرموديد . بگذاريد بروم و حصن بن حذيفه را آگاه كنم . »
آنگاه پيش حصن برگشت و گفت :
« آمدهام و نيازى دارم . »
جواب داد :
« نيازت را بر آوردم . »
گفت :
« دربارهء بنى عبس است . نمايندگانشان را در خانهء خود يافتم . »
حصن گفت :
« با قوم خود بسازيد و آشتى كنيد ، من هم خونبهائى نه به آنان بدهكار و نه از آنان طلبكارم . پدران و عموهاى من بيست تن از عبس را كشتهاند . »
او پيش نمايندگان عبس بازگشت و ايشان را از آنچه حصن گفته بود آگاه ساخت . و آنان را به نزد حصن برد .
وقتى حصن چشمش به آنها افتاد ، قيس و ربيع گفتند :
« ما سواران مرگ هستيم . »
حصن گفت :
« چنين نيست . بلكه سواران صلح و آشتى هستيد . اگر شما با قوم خود سازش نكرديد ، قوم شما هم با شما ناسازگارى كرده بود . »
هرم بعد برخاست و با آنان به راه افتاد و ايشان را پيش سنان بن ابو حارثه برد . سنان به دو گفت :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 90
مساهمون: ابن الأثير
ص٩٠