آگاه ساخت . ربيع در سوگ مالك كه كشته شده بود بگريست و گفت :
منع الرقاد فما اغمض ساعة * جزعا من الخبر العظيم السارى
أ فبعد مقتل مالك بن زهير * يرجوا النساء عواقب الاطهار
من كان مسرورا بمقتل مالك * فليأت نسوتنا بوجه نهار
يجد النساء حواسرا يندبنه * و يقمن قبل تبلج الاسحار
يضربن حر وجوههن على فتى * ضخم الدسيعة غير ماخوار
قد كن يك نون الوجوه تسترا * فاليوم حين برزن للنظار
اين چكامهاى دراز است .
قيس كه آن را شنيد با خانواده خود به راه افتاد و پيش ربيع بن زياد رفت .
ربيع كه سر گرم درست كردن سلاح خود بود ، همين كه او را ديد ، برخاست و يك ديگر را در آغوش گرفتند و گريستند و از كشته شدن مالك بيتابى كردند . افراد خاندانهاى قيس و ربيع نيز به ديدار هم شاد شدند .
بعد ، قيس به ربيع گفت :
« كسى كه به تو پناه مىآورد ، هرگز از دست تو نمىگريزد و كسى كه از تو يارى مىجويد ، از تو بىنياز نيست . من با تو چنانم كه از هر دو روزم بدترين روزش نصيب تو شده و تو با من چنانى كه از هر دو روزت بهترينش براى من بوده است ( يعنى : من از تو هميشه سود بردهام و تو از من همواره زيان ديدهاى . ) من تنها به كسان خود متكى هستم و كسان من نيز تنها به تو بستگى دارند .
افراد بنى بدر برادرم ، مالك ، را كشتهاند و براى من تاكنون هرگز وضعى بدتر از اين وضع پيش نيامده است . زيرا اگر به جنگ با