تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 70

مساهمون:

ص٧٠
« اسب ما به خدا ما را فريب داد . » قيس گفت : « آن كه اين همه راه آمده ، حال فريب ندارد ! » و اين سخن نيز ضرب المثل شد . بالاخره مسابقه پايان يافت و غبراء نخستين اسبى بود كه به مقصد رسيد و از همه پيش افتاده بود . در پى او ، خطار ، اسب حذيفه و سپس حنفاء رسيد كه او هم اسب حذيفه بود . بعد از آنها داحس آمد با سوار كارش كه دهنهء او را گرفته بود و آهسته آهسته او را مىكشاند و همين كه به قيس رسيد ، او را از بلائى كه در راه بر سر اسبش آورده بودند ، آگاه ساخت . ولى حذيفه اين موضوع را منكر شد و به بهانه اين كه هر دو اسب وى در پى هم رسيده و از داحس جلو افتاده‌اند ، به ناحق ادعا كرد كه مسابقه را برده است . سرانجام قيس و يارانش به محلى كه داحس در گودال افتاده بود رفتند تا از كسانى كه در اين توطئه دست داشتند بازجوئى كنند . بهر حال ، اين پيشامد مايهء اختلاف ميان قيس و حذيفه شد . ربيع بن زياد همين كه از اختلاف ايشان آگاهى يافت ، شاد شد و به ياران خويش گفت : « به خدا كه قيس نابود شده است . پيش چشمم روشن است كه اگر حذيفه او را نكشد قيس به نزد ما خواهد آمد . و به خدا اگر چنين كارى بكند ، ما چاره‌اى نداريم جز اين كه او را در پناه خود بگيريم . » آن اسدى كه داحس را در گودال آب انداخته بود ، از كردهء خود پشيمان شد و پيش قيس آمد و گناه خود را اعتراف كرد ، و حذيفه كه شنيد او مشتش را باز كرده به وى دشنام داد .