وقتى داحس در وادى ذات الاصاد سرازير شد ، آن اسدى كه فرستاده حذيفه بود ، جلو پريد و با دست چنان در صورت حيوان كوفت كه رم كرد و در گودال آب افتاد .
چيزى نمانده بود كه اسب و سوار كار هر دو غرق شوند و سرانجام ، هنگامى خود را نجات دادند كه ديگر كار از كار گذشته و مسابقه به پايان رسيده بود .
اما مردى كه سوار غبراء بود ، وقتى ديد داحس دير كرده و نشانى از او نيست ، راهى خلاف راه او را در پيش گرفت و به راه معمولى برگشت و به دو اسب حذيفه پيوست .
در اين راه حنفاء هم لغزيد و به زمين خورد ، و تنها غبراء و خطار باقى ماندند .
حال اين دو اسب چنان بود كه وقتى زمين ناهموار پيش مىآمد خطار جلو مىافتاد و هنگامى كه به جادهء هموار مىرسيدند ، غبراء پيشى مىگرفت .
همين كه نزديك تماشاچيان رسيدند به جادهاى پر از خاك و ناهموار بر خوردند و خطار پيش افتاد . حذيفه كه به پيروزى اسب خويش اميدوار شده بود ، گفت :
« اى قيس ، شرط را باختى ! » قيس جواب داد :
« عجله نكن ، هنوز راه به پايان نرسيده است . » و اين جمله ، ضرب المثل شد .
همچنان كه قيس پيش بينى كرده بود ، چيزى نگذشت كه راهى هموار و صاف پيش آمد و هر دو اسب با هم برابر شدند چنان كه پهلو به پهلوى يك ديگر مىدويدند .
حذيفه گفت :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 69
مساهمون: ابن الأثير
ص٦٩