تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 66

مساهمون:

ص٦٦
به حج عمره برود ، ياران خود را گفت : « من مىخواهم براى عمره به سفر بروم و شما در غياب من بايد مواظب باشيد كه به هيچ روى با حذيفه در نيفتيد و تا بازگشت من ، هر چه از او مىبينيد تحمل كنيد ، زيرا من نشانه‌هاى شر و فتنه را در چهرهء او مىبينم و او هيچ بهانه‌اى براى آزار شما پيدا نمى - كند مگر وقتى كه با او بر سر اسب دوانى شرط بندى كنيد . » قيس كه انديشه‌اى درست داشت و در دورانديشى اشتباه نمى - كرد ، پس از اندرزى كه به ياران خويش داد ، روانهء مكه شد . بعد از رفتن او ، جوانى از قبيلهء بنى عبس كه ورد بن مالك نام داشت . روزى پيش حذيفه رفت و پهلوى او نشست و ضمن صحبت به دو گفت : « خوب بود يكى از اسب‌هاى قيس را مىگرفتى و از آن صاحب كره‌هاى اصيلى مىشدى . حذيفه گفت : « اسبان من بهتر از اسبان قيس هستند . » در اين باره گفت و گو را به درازا كشاندند و حذيفه در دعوى خود آنقدر اصرار ورزيد تا آخر قرار شد كه دو اسب از اسبان قيس و دو اسب از اسبان حذيفه را به مسابقه بگذارند . ده گله شتر ماده ، كه هر گله ده شتر داشته باشد نيز در اين اسب دوانى جايزه قرار دادند . پس از اين شرطبندى ، ورد روانهء مكه شد و پيش قيس رفت و او را از اين حال آگاه ساخت . قيس كه سخنانش را شنيد به وى گفت : « مىبينم كه مرا با بنى بدر ، و بنى بدر را با من در انداخته‌اى زيرا حذيفه آدم بيدادگر و ناسازگارى است كه به حق خود راضى