سرانجام يك بار به ايشان گفت :
« اين قدر پيش ما به كعبهء خود نباليد . از هر چه مىخواهيد بگوييد ولى اين همه از حرم خود دم نزنيد . »
عبد الله بن جدعان به دو گفت :
« اگر ما در پيش تو به اين خانهء آباد و اين حرم امن فخر نفروشيم ، پس به چه افتخار كنيم ؟
قيس سرانجام از فخر فروشى مردم مكه به تنگ آمد و بر آن شد كه از مكه برود . قبيلهء قريش نيز از رفتن او شاد شد زيرا افراد اين قبيله نيز از تكبر و فخر فروشى قيس بيزار بودند .
بارى ، قيس به برادران خود گفت :
« نخست بايد از پيش مردم مكه برويم و گرنه ميان ما و ايشان آشوبى بر پا خواهد شد . بعد هم بايد به بنى بدر بپيونديم زيرا اهل اين قبيله از لحاظ بزرگى نياكان ، با ما همسر و همانند هستند و از جهة خويشاوندى نيز پسر عموهاى ما محسوب مىشوند . در كرم و جوانمردى هم از بزرگان قوم ما مىباشند و با وجود آنها ربيع نمىتواند بر ما چيرگى يابد . »
ديرى نگذشت كه قيس با برادران خويش به بنى بدر پيوست و دربارهء رفتن خود به نزد ايشان گفت :
اسير الى بنى بدر بامر * هم فيه علينا بالخيار
فان قبل الجوار فخير قوم * و ان كرهوا الجوار فغير عار
اتينا الحارث الخير بن كعب * بنجران و أى لجا بجار
فجاورنا الذين اذا أتاهم * غريب حل فى سعة القرار
فيأمن فيهم و يكون منهم * بمنزلة الشعار من الدثار
و ان نفرد بحرب بنى أبينا * بلا جار فان الله جارى