بعد در قبيلهء بنى بدر فرود آمد و در دستگاه حذيفه سكونت گزيد . حذيفه و برادرش ، حمل بن بدر ، او را پناه دادند و مقدمش را گرامى داشتند . او نيز تا چندى در ميانشان ماند .
قيس و برادرانش اسبانى داشتند كه در بين عرب همانندشان نبود . حذيفه هر روز ، بامداد و شامگاه پيش قيس مىرفت و بر اسبان او مىنگريست و رشك مىبرد ولى رشك خود را پنهان مىكرد .
به هر صورت ، تا هنگامى كه قيس در نزد حذيفه و خانوادهء وى بود ، از قيس و برادرانش به مهربانى پذيرائى مىكردند .
ربيع از اين دوستى و يگانگى به خشم آمد و شعرهاى زير را براى بنى بدر فرستاد :
الا ابلغ بنى بدر رسولا * على ما كان من شنا و وتر
بانى لم ازل لكم صديقا * ادفع عن فزارة كل امر
اسالم سلمكم و أرد عنكم * فوارس اهل نجران و حجر
و كان ابى ابن عمكم زياد * صفى ابيكم بدر بن عمرو
فألجأتم اخا الغدرات قيسا * فقد افعمتم ايغار صدرى
فحسبى من حذيفة ضم قيس * و كان البدء من حمل بن بدر
فاما ترجعوا ارجع اليكم * و ان تأبوا فقد اوسعت عذرى
ولى بنى بدر اشعار فوق را به چيزى نشمرد و از قيس و خانوادهاش دست بر نداشت .
ربيع از اين بىاعتنائى به خشم آمد و قبيله بنى عبس نيز از خشم او بر آشفت و آمادهء پيكار با او گرديد .
رفته رفته حذيفه نيز از قيس بيزار شد و مىخواست او را بيرون كند ولى بهانهاى براى اين كار پيدا نمىكرد .
قيس كه به اين موضوع پى برده بود ، هنگامى كه مىخواست