تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 62

مساهمون:

ص٦٢
نريان به نام سبط داشت خواهش كرد كه اسب خود را براى جفتگيرى پيش ماديان وى بفرستد . ولى آن ضبى در خواست وى را نپذيرفت . همين كه شب فرا رسيد ، يربوعى خود را به اسب ضبى رساند و آن را پيش اسب خود برد . ضبى وقتى بيدار شد و اسب خود را نديد ، در ميان كسان خود فرياد بر آورد و همه پيرامون او گرد آمدند و به جست و جوى اسبش پرداختند و دريافتند كه با ماديان يربوعى در آميخته است . اين موضوع را به ضبى خبر دادند و ضبى به خشم آمد و نزديك بود آشوبى بر پا شود كه يربوعى به آنان گفت : « شتاب نكنيد . اگر از اسب شما نطفه‌اى در رحم ماديان ريخته شده باشد ، مىتوانيد آن را بر گيريد . » ياران ضبى سخن او را تصديق كردند و گفتند . « اين داورى درست است . » در اين هنگام مردى از ياران ضبى در ميان پريد و دست خود را در بچه‌دان ماديان فرو برد و آنچه در رحم بود بيرون كشيد ولى مقدارى از آن در رحم باقى ماند و كره‌اى به وجود آمد كه به همين سبب داحس ناميده شد . ( زيرا داحس به معنى ريشه يا غدهء كوچكى است كه در ميان ناخن و گوشت پيدا مىشود و ناخن را مىخورد . ) اين يربوعى دو پسر داشت و قيس بن زهير ، هنگامى كه بر بنى يربوع حمله برد و دارائى ايشان را غارت و زنان و فرزندانشان را اسير كرد ، چشمش به دو پسر افتاد كه يكى بر داحس و ديگرى بر غبراء سوار بود . در پى آن دو شتافت ولى به هيچيك نرسيد و ناچار بازگشت . در ميان اسيرانى كه گرفته بود ، مادر آن دو پسر و همچنين دو