فاطمه ، مادر ربيع به دو گفت :
« اى قيس ، چه مىخواهى بكنى ؟ » قيس جواب داد :
« مىخواهم در برابر زرهى كه پسرت از من گرفته و پس نمىدهد ، شما دو تن را به مكه ببرم و بفروشم . »
فاطمه گفت :
« از ما دست بدار . من عهد مىكنم كه آن زره را به تو برگردانم . »
قيس قول او را پذيرفت و آن دو را رها ساخت .
فاطمه ، همين كه به پسر خود رسيد ، موضوع زره را با وى در ميان نهاد ولى ربيع سوگند خورد كه زره را پس نخواهد داد .
فاطمه ناچار براى قيس پيام فرستاد و او را از آنچه ربيع گفته بود ، آگاه ساخت .
قيس نيز به چارپايان ربيع حمله برد و از آنها چهار صد شتر را ربود و به مكه برد و فروخت و با بهاى آنها اسبانى خريد .
ربيع ، همين كه از دستبرد قيس خبردار شد ، در پى او تاخت ولى به دو نرسيد .
در ميان اسبهائى كه قيس خريده بود ، دو اسب هم به نامهاى داحس و غبراء وجود داشتند .
و نيز گفته شده است .
اسبى كه داحس نام داشت ، از اسبهاى قبيلهء بنى يربوع بود .
پدر اين اسب ، كه سبط ناميده مىشد ، به مردى از قبيلهء بنى ضبه تعلق داشت . مادر داحس نيز ماديانى بود متعلق به مردى از قبيله بنى يربوع .
اين يربوعى ، كه صاحب آن ماديان بود ، از آن ضبى كه يك
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 61
مساهمون: ابن الأثير
ص٦١