تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 56

مساهمون:

ص٥٦
ابن اطنابه شمشير ، يا به قول برخى ، نيزه خويش را انداخت و گفت : « تو بر من پيشى گرفتى ، پس لا اقل به من مهلت بده تا شمشير خود را از زمين بردارم . » حارث گفت : « بردار . » ابن اطنابه گفت : « مىترسم قبل از اين كه شمشيرم را بردارم پيشدستى كنى و كارم را بسازى . » گفت : « عهد مىكنم كه تا شمشير خود را از زمين بر نداشته‌اى ، در امان خواهى بود . » ابن اطنابه گفت : « در اين صورت من هم هرگز شمشير خود را از زمين بر نمىدارم . » حارث كه ديگر نمىتوانست پيمان خود را بشكند ، ناچار از خون او در گذشت و رفت در حالى كه شعرهائى مىخواند . اين چهار بيت از آنهاست :
بلغتنا مقالة المرء عمرو * فالتقينا و كان ذاك بديا فهممنا بقتله اذ برزنا * و وجدناه ذا سلاح كميا غير ما نائم يروع بالفت * ك و لكن مقلدا مشرفيا فمننا عليه بعد علو * بوفاء و كنت قدما و فيا
سرانجام ، حارث همين كه دانست نعمان با سرسختى در پى اوست و هوازن تا انتقام خون خالد را نگيرد از پاى نمىنشيند ، ناشناس به شام رفت و به يزيد بن عمرو پناهنده شد .