ابن اطنابه شمشير ، يا به قول برخى ، نيزه خويش را انداخت و گفت :
« تو بر من پيشى گرفتى ، پس لا اقل به من مهلت بده تا شمشير خود را از زمين بردارم . »
حارث گفت :
« بردار . »
ابن اطنابه گفت :
« مىترسم قبل از اين كه شمشيرم را بردارم پيشدستى كنى و كارم را بسازى . »
گفت :
« عهد مىكنم كه تا شمشير خود را از زمين بر نداشتهاى ، در امان خواهى بود . »
ابن اطنابه گفت :
« در اين صورت من هم هرگز شمشير خود را از زمين بر نمىدارم . »
حارث كه ديگر نمىتوانست پيمان خود را بشكند ، ناچار از خون او در گذشت و رفت در حالى كه شعرهائى مىخواند .
اين چهار بيت از آنهاست :
بلغتنا مقالة المرء عمرو * فالتقينا و كان ذاك بديا
فهممنا بقتله اذ برزنا * و وجدناه ذا سلاح كميا
غير ما نائم يروع بالفت * ك و لكن مقلدا مشرفيا
فمننا عليه بعد علو * بوفاء و كنت قدما و فيا
سرانجام ، حارث همين كه دانست نعمان با سرسختى در پى اوست و هوازن تا انتقام خون خالد را نگيرد از پاى نمىنشيند ، ناشناس به شام رفت و به يزيد بن عمرو پناهنده شد .