در يكى از منزلهاى ميان راه بود كه شنيد زنى فرياد مىزند :
« من به حارث بن ظالم پناه مىبرم . »
حارث احوال زن را پرسيد و معلوم شد كه اسود گلهاى از شتران او را گرفته است . به دو دلدارى داد و گفت :
« فردا در فلان جا پيش من بيا . »
روز بعد حارث در آن جا رفت و هنگامى كه شتران نعمان وارد شدند . شترهاى زن را گرفت و به دو داد .
در ميان آنها شتر مادهاى بود كه لقاع نام داشت . حارث در اين باره گفت :
اذا سمعت حنة اللقاع * فادعى ابا ليلى فنعم الداعى
يمشى بعضب صارم قطاع * يفرى به مجامع الصداع
بعد به راه افتاد و از هر سو به جست و جو پرداخت تا كسى را بيابد كه به وى پناه دهد . ولى هيچ كس او را پناه نداد .
همه به او مىگفتند :
« چه كسى تو را از دست هوازن و نعمان پناه مىدهد ؟ تو كسى هستى كه فرزند نعمان را هم كشتهاى ! » سرانجام خود را به زرارة بن عدس و ضمرة بن ضمره رساند و اين دو تن او را پناه دادند و بر آن شدند كه از گزند همهء مردم حفظش كنند .
عمرو بن اطنابهء خزرجى با خالد بن جعفر دوست بود و وقتى شنيد كه حارث خالد را در خواب كشته ، گفت :
« به خدا سوگند كه اگر خالد را بيدار مىيافت ، نمىتوانست چنين كارى بكند . چقدر دلم مىخواهد كه من با حارث روبرو شوم . »
اين حرف او به گوش حارث رسيد و حارث گفت :