تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 55

مساهمون:

ص٥٥
« به خدا سوگند كه با او روبرو نخواهم شد مگر هنگامى كه بيدار و در حال حركت باشد و سلاح خويش را نيز با خود داشته باشد . » ابن الاطنابه كه سخن او را شنيد شعرهائى ساخت كه اين دو بيت از آنهاست :
ابلغ الحارث بن ظالم المو * عد و الناذر النذور عليا انما تقتل النيام و لا تق * تل يقظان ذا سلاح كميا
حارث كه شعر او را شنيد ، روانهء مدينه شد و سراغ خانهء ابن اطنابه را گرفت . هنگامى كه به در خانهء او رسيد ، بانگ بر آورد : « اى ابن اطنابه به فريادم برس ! » عمرو بن اطنابه به شنيدن فرياد او از خانه بيرون آمد و پرسيد : « تو كه هستى ؟ » جواب داد : « مردى از قبيلهء بنى فلان كه مىخواستم به قبيلهء بنى به همان بروم . ولى در راه ، نزديك خانهء تو گروهى به من رسيدند و هر چه را كه داشتم ربودند . اكنون از تو مىخواهم كه به دادم برسى و با من بيائى و اموال مرا بگيرى و به من باز دهى . » ابن اطنابه سلاح پوشيد و سوار شد و با او به راه افتاد . همين كه از خانهء خود قدرى دور شد ، حارث برگشت و به دو گفت : « آيا اكنون تو خفته‌اى يا بيدارى ؟ » جواب داد : « بيدارم . » حارث گفت : « پس بدان كه من ابو ليلى هستم و شمشيرم هم آماده است . »