« به خدا سوگند كه با او روبرو نخواهم شد مگر هنگامى كه بيدار و در حال حركت باشد و سلاح خويش را نيز با خود داشته باشد . »
ابن الاطنابه كه سخن او را شنيد شعرهائى ساخت كه اين دو بيت از آنهاست :
ابلغ الحارث بن ظالم المو * عد و الناذر النذور عليا
انما تقتل النيام و لا تق * تل يقظان ذا سلاح كميا
حارث كه شعر او را شنيد ، روانهء مدينه شد و سراغ خانهء ابن اطنابه را گرفت .
هنگامى كه به در خانهء او رسيد ، بانگ بر آورد :
« اى ابن اطنابه به فريادم برس ! » عمرو بن اطنابه به شنيدن فرياد او از خانه بيرون آمد و پرسيد :
« تو كه هستى ؟ » جواب داد :
« مردى از قبيلهء بنى فلان كه مىخواستم به قبيلهء بنى به همان بروم . ولى در راه ، نزديك خانهء تو گروهى به من رسيدند و هر چه را كه داشتم ربودند . اكنون از تو مىخواهم كه به دادم برسى و با من بيائى و اموال مرا بگيرى و به من باز دهى . »
ابن اطنابه سلاح پوشيد و سوار شد و با او به راه افتاد .
همين كه از خانهء خود قدرى دور شد ، حارث برگشت و به دو گفت :
« آيا اكنون تو خفتهاى يا بيدارى ؟ » جواب داد :
« بيدارم . »
حارث گفت :
« پس بدان كه من ابو ليلى هستم و شمشيرم هم آماده است . »