تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 45

مساهمون:

ص٤٥
نعمان نيز به دو پناه داد و براى سكونت وى قبه و بارگاهى ساخت . همين كه فرزندان زهير براى جنگ با قبيلهء هوازن گرد هم آمدند ، حارث بن ظالم مرى به ايشان گفت : « شما شر هوازن را از سر من كوتاه كنيد ، من هم شر خالد بن جعفر را از سر شما دور خواهم كرد . » حارث ، سپس ، به راه افتاد تا به بارگاه نعمان رسيد و وارد شد . خالد در نزد نعمان بود و با هم خرما مىخوردند . نعمان همين كه چشمش به حارث افتاد ، به دو خوشامد گفت و به وى تعارف كرد . خالد به حارث رشك برد و به نعمان گفت : « درود بر تو باد . اين مردى است كه من حق بزرگى به گردنش دارم زيرا زهير را كه سرور قبيلهء غطفان بود كشتم و بعد او سرور قبيله شد . » حارث كه اين سخن شنيد ، گفت : « به زودى حقى را كه به گردن من دارى تلافى خواهم كرد . » آنگاه نشست و به خرما خوردن پرداخت در حالى كه از فرط خشم خرما از ميان انگشتانش مىافتاد . عروه برادر خالد كه متوجه خشم حارث بود ، به خالد گفت : « از حرفى كه حارث زد بايد فهميده باشى كه او تشنهء خون تست . » خالد جواب داد : « مرا از چه مىترسانى ؟ به خدا سوگند كه او اگر مرا در خواب هم ببيند بيدارم نخواهد كرد . » بعد خالد و برادرش به سراپردهء خود رفتند و درهاى سراپرده