نعمان نيز به دو پناه داد و براى سكونت وى قبه و بارگاهى ساخت .
همين كه فرزندان زهير براى جنگ با قبيلهء هوازن گرد هم آمدند ، حارث بن ظالم مرى به ايشان گفت :
« شما شر هوازن را از سر من كوتاه كنيد ، من هم شر خالد بن جعفر را از سر شما دور خواهم كرد . »
حارث ، سپس ، به راه افتاد تا به بارگاه نعمان رسيد و وارد شد .
خالد در نزد نعمان بود و با هم خرما مىخوردند .
نعمان همين كه چشمش به حارث افتاد ، به دو خوشامد گفت و به وى تعارف كرد .
خالد به حارث رشك برد و به نعمان گفت :
« درود بر تو باد . اين مردى است كه من حق بزرگى به گردنش دارم زيرا زهير را كه سرور قبيلهء غطفان بود كشتم و بعد او سرور قبيله شد . »
حارث كه اين سخن شنيد ، گفت :
« به زودى حقى را كه به گردن من دارى تلافى خواهم كرد . »
آنگاه نشست و به خرما خوردن پرداخت در حالى كه از فرط خشم خرما از ميان انگشتانش مىافتاد .
عروه برادر خالد كه متوجه خشم حارث بود ، به خالد گفت :
« از حرفى كه حارث زد بايد فهميده باشى كه او تشنهء خون تست . »
خالد جواب داد :
« مرا از چه مىترسانى ؟ به خدا سوگند كه او اگر مرا در خواب هم ببيند بيدارم نخواهد كرد . »
بعد خالد و برادرش به سراپردهء خود رفتند و درهاى سراپرده
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 45
مساهمون: ابن الأثير
ص٤٥