تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 48

مساهمون:

ص٤٨
وقتى به نزديك‌ترين آبهاى بنى دارم رسيدند ، زنى را ديدند كه قارچ مىچيد و شترش هم در پهلويش بود . مردى از قبيلهء غنى ، او و شترش را گرفت و پيش خود نگاه داشت . ( تا از آن جا نرود و نزديك شدن ايشان را به بنى دارم خبر ندهد . ) اما همين كه شب فرا رسيد و او به خواب رفت ، زن برخاست و شتر خود را سوار شد و همچنان راه پيمود تا بامداد به بنى دارم رسيد و نزد بزرگ و سرور قبيله كه زرارة بن عدس بود رفت و او را خبردار كرد و گفت : « ديروز گروهى مرا گرفتند كه در پى تو مىگشتند ولى من آنها را نمىشناسم . » زرارة بن عدس گفت : « آنان را براى من وصف كن كه ببينم چگونه كسانى بودند . » زن گفت : « مردى را ديدم كه ابروهايش پرپشتش پائين مىافتاد و او با قطعهء پارچه‌اى آنها را بالا مىگرفت . چشمان كوچكى داشت و همه به دستور او كار مىكردند . » زراره گفت : « او احوص ، سردار آن گروه است . » زن گفت : « همچنين ، مردى را ديدم كه كم حرف بود ولى وقتى كه حرف مىزد ، همه دورش جمع مىشدند مانند شتران ماده‌اى كه دور شتر نر جمع مىشوند . از همه زيباروىتر بود و دو پسر داشت كه همراهش بودند . » زراره گفت :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 48 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت