را با بندهايى كه داشت بستند .
خالد خوابيد و عروه نيز در بالين وى به پاسدارى پرداخت .
همين كه تاريكى شب فرا رسيد ، حارث به سوى سراپردهء ايشان رفت و بندهاى سراپرده را بريد و داخل شد و به عروه گفت :
« اگر حرفى بزنى ، ترا خواهم كشت ! » بعد خالد را بيدار كرد . همين كه خالد چشم گشود ، حارث به وى گفت :
« مرا مىشناسى ؟ » خالد جواب داد :
« تو حارث هستى . »
حارث گفت :
« اكنون پاداش حقى را كه به گردن من دارى بگير . »
و با شمشيرى كه كشيده بود به دو ضربتى زد و او را كشت .
آنگاه از سراپرده بيرون جست و شتر خود را سوار شد و روانه گرديد .
پس از رفتن او ، عروه بيرون دويد و فرياد كشان و زارى - كنان ، خود را به درگاه نعمان رساند و او را از آنچه روى داده بود ، آگاه ساخت .
نعمان مردانى را به جست و جوى حارث فرستاد .
حارث ، بعد در اين باره گفت :
« پس از آن كه اندكى راه پيمودم ترسيدم از اين كه خالد را نكشته باشم . بدين جهة دوباره به گونهاى ناشناس برگشتم و وارد اردوگاه نعمان شدم و با سربازان وى در آميختم تا به سراپردهء خالد رسيدم و بار ديگر بر او شمشير زدم تا يقين كردم كه او كشته شده است . بعد برگشتم و به قوم خود پيوستم . »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 46
مساهمون: ابن الأثير
ص٤٦