تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 42

مساهمون:

ص٤٢
« ولى به خدا سوگند تا هنگامى كه توانائى دارم ، از قدرت خود براى خونخواهى استفاده مىكنم و دست بردار نيستم . » قبيله هوازن هر سال در عكاظ به زهير بن جذيمه خراج مىپرداخت و زهير ايشان را خوار مىكرد و پست مىشمرد . از اين رو ، آنان نسبت به وى خشم و كينه‌اى داشتند . خالد و زهير پس از آن گفت و گوى كوتاه ، از هم جدا شدند و هر يك به سوى قوم خود رفت . خالد زودتر خود را به سرزمين هوازن رساند و قوم خود را گرد آورد تا آنان را به جنگ زهير گسيل دارد . آنان پيشنهاد وى را پذيرفتند و براى پيكار آماده شدند و به راه افتادند تا با زهير كه در راه بود بجنگند . زهير راه خود را ادامه داد تا به پيرامون سرزمين هوازن رسيد و در آن جا فرود آمد . پسرش قيس به دو گفت : « بيا ازين زمين برويم زيرا جائى است كه به دشمن ما نزديك است . » پدرش گفت : « اى آدم زبون و ناتوان ، چرا مرا از هوازن و گزندش مىترسانى ؟ من اين قبيله را از همهء مردم بهتر مىشناسم . » پسرش گفت : « سر سختى را كنار بگذار و حرف مرا بشنو و بيا از اين جا برويم . من از دشمنى و كين‌توزى اين مردم مىترسم . » تماضر ، دختر شربد بن رياح بن يقظة بن عصية السلميه ، كنيز زهير بود و از وى حامله شده و فرزندى برايش آورده بود . يكى از برادران اين زن ، به اصل و نسب خويش پى برد و