« ولى به خدا سوگند تا هنگامى كه توانائى دارم ، از قدرت خود براى خونخواهى استفاده مىكنم و دست بردار نيستم . »
قبيله هوازن هر سال در عكاظ به زهير بن جذيمه خراج مىپرداخت و زهير ايشان را خوار مىكرد و پست مىشمرد . از اين رو ، آنان نسبت به وى خشم و كينهاى داشتند .
خالد و زهير پس از آن گفت و گوى كوتاه ، از هم جدا شدند و هر يك به سوى قوم خود رفت .
خالد زودتر خود را به سرزمين هوازن رساند و قوم خود را گرد آورد تا آنان را به جنگ زهير گسيل دارد .
آنان پيشنهاد وى را پذيرفتند و براى پيكار آماده شدند و به راه افتادند تا با زهير كه در راه بود بجنگند .
زهير راه خود را ادامه داد تا به پيرامون سرزمين هوازن رسيد و در آن جا فرود آمد .
پسرش قيس به دو گفت :
« بيا ازين زمين برويم زيرا جائى است كه به دشمن ما نزديك است . »
پدرش گفت :
« اى آدم زبون و ناتوان ، چرا مرا از هوازن و گزندش مىترسانى ؟ من اين قبيله را از همهء مردم بهتر مىشناسم . »
پسرش گفت :
« سر سختى را كنار بگذار و حرف مرا بشنو و بيا از اين جا برويم . من از دشمنى و كينتوزى اين مردم مىترسم . »
تماضر ، دختر شربد بن رياح بن يقظة بن عصية السلميه ، كنيز زهير بود و از وى حامله شده و فرزندى برايش آورده بود .
يكى از برادران اين زن ، به اصل و نسب خويش پى برد و
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 42
مساهمون: ابن الأثير
ص٤٢