دانست كه از قبيله بنى عامر است . لذا دستگاه زهير را ترك گفت و به بنى عامر پيوست .
او چندى در ميان اين قبيله بود تا هنگامى كه خالد او را به عنوان جاسوسى فرستاد تا از زهير برايش خبرى بياورد .
او به راه افتاد تا به جايگاه زهير رسيد .
قيس فرزند زهير و همچنين خود زهير از راز او آگاه شدند و خواستند او را بگيرند و ببندند و نگاه دارند تا هنگامى كه از سرزمين هوازن بيرون بروند .
ولى خواهر وى كه زن زهير بود ، آنان را از اين كار باز داشت .
آنان نيز ناچار از او پيمان گرفتند كه از چگونگى وضع ايشان به كسى خبرى ندهد .
آنگاه آزادش كردند .
او نيز به اردوگاه خالد رفت و در حالى كه كنار درختى ايستاده بود ، آنچه را كه مىدانست به وى خبر داد .
خالد و همراهانش بيدرنگ سوار شدند و به سر وقت زهير ، كه از ايشان چندان دور نبود ، شتافتند .
چيزى نگذشت كه دو طايفه بهم رسيدند و ميانشان پيكارى سخت در گرفت .
خالد و زهير نيز با هم روبرو شدند و مدتى زد و خورد كردند ، بعد با هم دست و گريبان شدند و بر زمين افتادند .
در اين گير و دار ، ورقاء پسر زهير به خالد پريد و با شمشير به وى ضربتى زد ولى كارى از پيش نبرد زيرا او دو زره پوشيده بود .
بعد جندح بن بكاء ، كه پسر زن خالد بود ، به زهير حمله برد و او را كشت .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 43
مساهمون: ابن الأثير
ص٤٣