تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 43

مساهمون:

ص٤٣
دانست كه از قبيله بنى عامر است . لذا دستگاه زهير را ترك گفت و به بنى عامر پيوست . او چندى در ميان اين قبيله بود تا هنگامى كه خالد او را به عنوان جاسوسى فرستاد تا از زهير برايش خبرى بياورد . او به راه افتاد تا به جايگاه زهير رسيد . قيس فرزند زهير و همچنين خود زهير از راز او آگاه شدند و خواستند او را بگيرند و ببندند و نگاه دارند تا هنگامى كه از سرزمين هوازن بيرون بروند . ولى خواهر وى كه زن زهير بود ، آنان را از اين كار باز داشت . آنان نيز ناچار از او پيمان گرفتند كه از چگونگى وضع ايشان به كسى خبرى ندهد . آنگاه آزادش كردند . او نيز به اردوگاه خالد رفت و در حالى كه كنار درختى ايستاده بود ، آنچه را كه مىدانست به وى خبر داد . خالد و همراهانش بيدرنگ سوار شدند و به سر وقت زهير ، كه از ايشان چندان دور نبود ، شتافتند . چيزى نگذشت كه دو طايفه بهم رسيدند و ميانشان پيكارى سخت در گرفت . خالد و زهير نيز با هم روبرو شدند و مدتى زد و خورد كردند ، بعد با هم دست و گريبان شدند و بر زمين افتادند . در اين گير و دار ، ورقاء پسر زهير به خالد پريد و با شمشير به وى ضربتى زد ولى كارى از پيش نبرد زيرا او دو زره پوشيده بود . بعد جندح بن بكاء ، كه پسر زن خالد بود ، به زهير حمله برد و او را كشت .