جنگ خواهيم داشت .
به دو گفتند :
« تو براى ما راه فرارى باقى نگذاشتى . اما زنده كردن فرزند تو كارى است كه جز خدا هيچ كس ديگرى توانائى انجامش را ندارد . راجع به تسليم مردم غنى هم بايد بگوييم آنان نيز مانند همه آزادگان از جان و مال خود دفاع خواهند كرد و تسليم نخواهند شد . اما درباره جنگ ما و شما ، به خدا سوگند كه ما رضاى تو را مىخواهيم و از خشم تو بيزاريم . ليكن اگر خونبها مىخواهى مىپردازيم و اگر قاتل پسر خويش را مىجوئى او را به تو تسليم مىكنيم . اگر او را ببخشى ، با وجود خويشاوندى و همجوارى كه ما با هم داريم اين لطف تو جاى دورى نخواهد رفت و ضايع نخواهد شد . »
زهير گفت :
« من جز آنچه گفتم ، كار ديگرى نخواهم كرد . »
خالد بن جعفر بن كلاب همين كه ديد زهير دربارهء دائىهاى خود سختگيرى را از اندازه گذرانده ، گفت :
« به خدا ما روزى مانند امروز نديده بوديم كه مردى با قوم خود اين قدر سخت بگيرد . »
زهير گفت :
« پس مىخواهى من غنى را ترك كنم و خونخواهى من از شما به جاى خود باقى باشد ؟ » جواب داد : « آرى ! » زهير برگشت و به راه افتاد در حالى كه مىگفت :
فلو لا كلاب قد اخذت قرينتى * برد غنى اعبدا و مواليا
و لكن حمتهم عصبة عامرية * يهزون فى الارض القصار العواليا