بود .
نعمان او را مورد نوازش قرار داد و گرامى داشت و هنگامى كه شأس مىخواست به پيش پدر خود برگردد خلعت و جامههاى فاخر و عطريات و كالاهاى نيكو به وى داد .
شأس از نزد نعمان مرخص شد و به راه افتاد تا پيش قوم خود برود .
در راه به بركهء آبى از آبهاى غنى بن اعصر رسيد . در آن جا رباح بن اشل غنوى ، كه او را نمىشناخت ، در صدد تصاحب اموال وى بر آمد و او را كشت و آنچه را كه داشت گرفت .
به زهير ، پدر شأس ، گفتند كه شأس از پيش پادشاه به راه افتاده و آخرين بار در نزديك آبى از آبهاى غنى ديده شده است .
زهير در جست و جوى فرزند خويش به سرزمين غنى رفت .
مردم غنى هم با قبيله بنى عامر بن صعصعه هم پيمان بودند .
از اين رو ، افراد بنى عامر پيرامون زهير گرد آمدند و زهير از ايشان سراغ پسر خويش را گرفت .
آنان سوگند ياد كردند كه از او خبرى ندارند .
زهير گفت :
« ولى من مىدانم كه او در اين جا ناپديد شده است . »
سرانجام ابو عامر گفت :
« اكنون تكليف چيست ؟ چه بايد بكنيم كه تو از ما راضى شوى ؟ » جواب داد :
« يكى ازين سه كار را بايد بكنيد : يا فرزند مرا زنده كنيد .
يا مردم غنى را در اختيار من بگذاريد تا در برابر خون فرزندم ، خونشان را بريزم . يا تا هنگامى كه ما و شما زنده هستيم با هم
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 39
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٩