تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
ناشب گفت : « شما جوان تهى مغز و بىخردى را پيش من آورده‌ايد . » جوان گفت : « به خدا سوگند كه من كودن و بىخرد نيستم . » ناشب گفت : « من تو را آدم ديوانه‌اى مىبينم . » جوان گفت : « به خدا سوگند كه در من هيچ ديوانگى نيست . » ناشب گفت : « پس آدم عاقلى هستى ؟ » جواب داد : « آرى ، من مردى عاقلم . » گفت : « پس بگو ببينم ، خورشيد و ماه بيشتر هستند يا ستارگان ؟ » پاسخ داد : « ستارگان رويهمرفته بسيارند . » ناشب دست خويش را پر از شن كرد و پرسيد : « در دست من چند دانه شن هست ؟ » جواب داد : « نميدانم . خيلى زياد است . » ناشب با دست خويش به خورشيد اشاره كرد و پرسيد : « آن چيست ؟ » جواب داد : « خورشيد است . » در اين هنگام ناشب گفت :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 173 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت