ناشب گفت :
« شما جوان تهى مغز و بىخردى را پيش من آوردهايد . »
جوان گفت :
« به خدا سوگند كه من كودن و بىخرد نيستم . »
ناشب گفت :
« من تو را آدم ديوانهاى مىبينم . »
جوان گفت :
« به خدا سوگند كه در من هيچ ديوانگى نيست . »
ناشب گفت :
« پس آدم عاقلى هستى ؟ » جواب داد :
« آرى ، من مردى عاقلم . »
گفت :
« پس بگو ببينم ، خورشيد و ماه بيشتر هستند يا ستارگان ؟ » پاسخ داد :
« ستارگان رويهمرفته بسيارند . »
ناشب دست خويش را پر از شن كرد و پرسيد :
« در دست من چند دانه شن هست ؟ » جواب داد :
« نميدانم . خيلى زياد است . »
ناشب با دست خويش به خورشيد اشاره كرد و پرسيد :
« آن چيست ؟ » جواب داد :
« خورشيد است . »
در اين هنگام ناشب گفت :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 173
مساهمون: ابن الأثير
ص١٧٣