تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 174

مساهمون:

ص١٧٤
« حالا معلوم شد كه مرد عاقلى هستى . درين صورت ، برو پيش خانوادهء من و به آنان سلام برسان و بگو دربارهء اسير خود مهربانى كنند زيرا من هم در نزد قومى اسيرم كه در حقم نيكى و مهربانى مىكنند . همچنين ، بگو كه آن شتر سرخ موى مرا كنار بگذارند و شتر مادهء سپيد و سياهم را سوار شوند و حاجت مرا به بنى مالك برسانند و به ايشان خبر دهند كه درخت عوسج برگ در آورده است و زنان به اشتكاء ، يعنى گله و شكايت ، لب گشوده‌اند ، همچنين به آنان بگو كه از همام بن بشامه سر پيچى كنند زيرا او مردى شوم است و از ما بريده ، و به فرمان هذيل بن اخنس در آيند زيرا او دورانديش و مبارك است . خبر مرا هم از حارث بپرسند . » فرستادهء ناشب پيش خانوادهء او رفت و پيام وى را رساند . آنان هر چه فكر كردند نفهميدند كه منظور ناشب از اين سخنان چه بوده است . لذا پيش حارث رفتند و آنچه را كه فرستادهء ناشب گفته بود به دو باز گفتند . حارث به فرستاده گفت : « براى من از آغاز ديدار خود با ناشب حكايت كن و دقيقا بگو كه با تو چه گفته است . » فرستاده نيز گفت و گوى خود با ناشب را از اول تا آخر حكايت كرد . حارث كه سخنان وى را شنيد ، گفت : « از سوى ما به ناشب درود و سلام برسان و خبر بده كه ما بدانچه گفته ، عمل خواهيم كرد . » فرستاده برگشت . پس از رفتن او ، حارث به افراد بنى عنبر گفت : « سرور شما براى شما موضوعى را روشن كرده است : با يك مشت شن كه در دست خود گرفته شما را آگاه مىسازد كه به زودى