بعد گفت :
كيف الهجاء و ما تنفك صالحة * من اهل لأم به ظهر الغيب تأتيني
ولى بشر بن ابى حازم به آنان گفت :
« من حاضرم كه او را براى شما هجو كنم . »
آنان نيز سيصد ناقه به دو دادند و او بدترين هجو را دربارهء اوس ساخت و حتى از مادر وى ، سعدى ، نيز در آن ياد كرد .
اوس ، همين كه از اين ماجرى آگاهى يافت بر آن شتران حملهور شد و همه را از ميان برد .
بعد به تعقيب بشر پرداخت و بشر گريخت و به بنى اسد كه عشيره وى بود پناهنده گرديد .
فرزندان اسد او را در پناه خود گرفتند و تسليم وى را عار دانستند .
اوس نيز مردان قبيله طيئ را گرد آورد و با آنان براى جنگ با اسد روانه شد .
دو لشكر در ظهر الدهناء ، برابر بيابانى خشك و بى آب ، با هم روبرو شدند و جنگى سخت كردند .
در اين جنگ بنى اسد شكست خوردند و بسيارى از مردانشان كشته شدند .
پس از اين شكست ، بشر گريخت تا به قبيلههاى ديگر پناه برد ولى به هر قبيلهاى كه پناه مىبرد ، از پناه دادن به او در برابر اوس خوددارى مىكردند .
سرانجام در صمان بالا به نزد جندب بن حصن كلابى رفت . و اوس كسى را پيش او فرستاد و بشر را از او خواست .
او هم بشر را پيش وى فرستاد .
وقتى بشر را به نزد اوس بردند ، كسان وى توصيه كردند كه