از قبائل بنى تميم و بنى حنظله يك صد تن به بند اسارت افتادند كه شأس بن عبده از آن جمله بود .
برادرش علقمة بن عبده ( به فتح عين و باء ) كه شاعر بود ، از حارث درخواست كرد كه برادرش را آزاد كند .
قصيدهء مشهورى نيز در مدح وى گفت كه چنين شروع مىشود :
طحا بك قلب فى الحسان طروب * بعيد الشباب عصر حان مشيب
تكلفنى ليلى و قد شط اهلها * و عادت عواد بيننا و خطوب
در اين قصيده مىگويد :
فان تسألونى بالنساء فاننى * بصير بادواء النساء طبيب
اذا شاب رأس المرء او قل ماله * فليس له فى و دهن نصيب
يردن ثراء المال حيث وجدنه * و شرح الشباب عندهن عجيب
و قاتل من غسان اهل حفاظها * و هنب و قاس جالدت و شبيب
تخشخش ابدان الحديد عليهم * كما خشخشت يبس الحصاد جنوب
فلم تنج الاشطبة بلجامها * و الا طمر كالقناة نجيب
و الا كمى ذو حفاظ كأنه * بما ابتل من حد الظبات خضيب
و فى كل حى قد خبطت بنعمة * فحق لشأس من نداك ذنوب
فلا تحرمنى نائلا عن جنابة * فانى امرؤ وسط القباب غريب
همين كه حارث اين مصرع : «
فحق لشأس من نداك ذنوب
» را شنيد گفت :
« اى و الله ، آن هم چه گناهانى ! » بعد شأس را آزاد كرد و از علقمه ، برادر او ، كه شعر بالا را سروده بود ، پرسيد :
« آيا براى قصيدهاى كه ساختهاى مىخواهى صلهاى به تو بدهم يا اسيران قوم تو را آزاد كنم ؟ » در همين هنگام به ياران خويش گفت :