نمىخورد ، اسب خود ، زيتيه ، را به من بده ! » پدرش نيز اسب خود را در اختيار وى گذاشت .
همين كه دو لشكر به هم تاختند و ساعتى گرم زد و خورد شدند ، لبيد در آن ميان خود را به اسود رساند و ضربتى به او زد و او را از اسب سرنگون ساخت و بر زمين انداخت .
ياران اسود كه چنين ديدند سر به فرار نهادند و از هر سو گريختند .
لبيد از اسب فرود آمد و سر اسود را بريد و آن را پيش حارث برد كه در كاخ خود نشسته بود و ميدان جنگ را تماشا مىكرد .
همين كه لبيد ، سر اسود را در پيش حارث به زمين افكند ، حارث به دو گفت .
« تو شايستهء زناشوئى با دختر عموى خود ، هند ، هستى و من باز خواهم گشت . »
لبيد گفت :
« ولى اكنون من بايد به يارى ساير سربازان بروم . هر گاه كه تمام لشكريان دشمن شكست خوردند و كار ما به پايان رسيد ، باز خواهم كشت . »
آنگاه بار ديگر به ميدان جنگ روى نهاد .
در اين هنگام برادر اسود به وى برخورد كه پس از كشته شدن اسود از گريختن لشكريان جلوگيرى كرده و جنگ را ادامه داده بود و شدت و حرارت بسيار نشان مىداد .
لبيد پيش رفت و با او جنگيد ولى به دست او كشته شد . و شگفت اين كه پس از آن شكست نخستين ، ديگر هيچ كسى جز او كشته نشد .
ولى لخميان ، يعنى لشكريان پادشاه حيره ، براى دومين بار
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 12
مساهمون: ابن الأثير
ص١٢