تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 17

مساهمون:

ص١٧
لشكريان او در آميختند تا به سراپردهء پادشاه نزديك شدند و ديدند شمعدار او ايستاده و شمعى در پيش روى او گرفته است . براى اين كه از تاريكى شب استفاده كنند ، شمعدار او را كشتند و با قتل او در تاريكى آشوبى بر پا كردند چنان كه ياران منذر شمشير كشيدند و به جان هم افتادند و برخى از آنان برخى ديگر را از پاى در آوردند تا شب به پايان رسيد و صبح شد . بامداد فرستادگان حارث پادشاه غسان ، از راه رسيدند كه ظاهرا براى پيشنهاد صلح و پرداخت خراج آمده بودند ، و از سوى حارث براى منذر پيام آوردند كه گفته بود : « من به زودى رؤساى قبائل خود را براى گفت و گو خواهم فرستاد . » منذر هم گروهى از ياران خويش را براى ترتيب صلح مأمور كرد . ولى حارث ، به گفته‌اى صد و به گفته‌اى هشتاد تن را مسلح ساخت و به دختر خود ، حليمه ، سپرد كه آنان را عطر بزند و جامه پوشاند و آراسته سازد . دختر دستور پدر را به كار بست و از يكايك سربازان گذشت تا به لبيد بن عمرو رسيد كه اسبى به نام زيتيه داشت . لبيد ، او را بوسيد و او هم گريان پيش پدر خود رفت و ماجراى را باز گفت . پدرش گفت : « او شير مرد اين قوم است و اگر از جنگ جان بدربرد تو را به عقد او در مىآورم . » آنگاه لبيد را به فرماندهى آن گروه گماشت و آنان را روانه ساخت . همين كه به لشكرگاه پادشاه عراق نزديك شدند ، پادشاه سران