گروهى از مردم بودند . حرب بن اميه را پيدا كرد و آن خبر را به دو رساند .
حرب بن اميه ، به شنيدن اين خبر ، در پى عبد الله بن جدعان تيمى و همچنين هشام بن مغيرهء مخزومى ، پدر ابو جهل ، فرستاد كه هر دو از بزرگان و سالخوردگان قريش بودند .
همينطور براى تمام قبائل قريش پيام فرستاد و از هر قبيله مردى را فراخواند .
به حليس بن يزيد حارثى هم كه رئيس احابيش بود ، خبر داد .
نمايندگان قبائل گرد هم آمدند و به كنكاش پرداختند و گفتند :
« بيم آنست كه قيس به خونخواهى رئيس خود برخيزد و از ما انتقام بگيرد زيرا مردم قيس راضى نخواهند شد كه سرورشان را مردى رانده و مطرود از بنى ضمره بكشد . »
در پى چارهجوئى ، سرانجام با يك ديگر همرأى شدند كه پيش ابو براء عامر بن مالك بن جعفر بن كلاب ملاعب الاسنه كه در آن زمان ، بزرگ و سرور قبيلهء قيس بود برودند و به او بگويند :
« اين واقعه در بين نجد و تهامه رخ داده و ما هيچ از آن خبر نداشتهايم . بنا بر اين كسانى را به ميان مردم بفرست كه موضوع را به آنها خبر دهند تا هم قبائل مختلف آگاهى يابند و هم تو آگاهى بيشترى به دست آورى . »
بدين قرار پيش عامر بن مالك رفتند و او هم كسانى را به ميان مردم فرستاد تا از آنچه به دو گفته شده بود آگاهشان كند .
همين كه اين خبر در همه جا پيچيد ، گروهى از قريش كه در بازار عكاظ بودند ، برخاستند و گفتند :
« اى مردم عكاظ ، براى كسان ما در مكه پيشامد سهمناكى
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 109
مساهمون: ابن الأثير
ص١٠٩