تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
« براض هميشه درين خرابه به سر مىبرد . بگذار ببينم الآن اين جا هست يا نه ؟ » آن مرد ايستاد و براض به درون ويرانه رفت و برگشت و گفت : « او در اين جا خفته است . شمشيرت را بده ببينم كه با آن مىتوان او را كشت يا نه . » مرد ساده لوح شمشير خويش را به دو داد . براض با همان شمشير بيچاره را كشت و بعد شمشير را پنهان كرد و پيش غنوى برگشت و گفت : « من مردى ترسنده‌تر از اين دوست تو نديدم . او را در جائى بردم كه براض زندگى مىكرد . به بالين براض رفت و با اين كه براض خفته بود ، نتوانست او را بكشد . غنوى كه اين سخن شنيد ، گفت : « به يكى بسپر اين دو شتر را نگه دارد تا من خود بروم و او را بكشم . » براض گفت : « شترها را همين جا بگذار . اگر طورى شدند به عهدهء من ! آنگاه او را هم به ويرانه برد و كشت و با شتران رهسپار مكه شد . در راه به مردى از بنى اسد بن خزيمه برخورد و به دو گفت : « آيا براى تو ممكن است كه پاداشى از من بگيرى و پيش حرب بن اميه به روى و خبرى به دو بدهى ؟ ميدانى كه او ، هم قوم من است و هم قوم تو . زيرا خاندان اسد بن خزيمه هم از بنى خندف هستند . مىخواهم به آنان خبر دهى كه براض بن قيس ، عروة الرحال را كشته است . بنا بر اين بايد از قيس بپرهيزند ! » ده شتر نيز به دو داد تا پيام وى را برساند . آن مرد اسدى به راه افتاد تا به بازار عكاظ رسيد كه در آن جا