تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 107

مساهمون:

ص١٠٧
« اين كلاه براى سر تو گشاد است ! » براض بيدرنگ بر او جست و با شمشير او را كشت . كسانى كه مراقب شتران و بار و بنه بودند ، همين كه ديدند كاروانسالار كشته شده ، ترسيدند و گريختند . براض نيز شتران را بار كرد و به راه انداخت و متوجه خيبر گرديد . دو تن از قيس در پى او رفتند تا او را بگيرند . يكى از آن دو ، غنوى ، و ديگرى غطفانى بود . غنوى ، اسد بن جوين و غطفانى ، مساور بن مالك نام داشت . همين كه اين دو تن نزديك خيبر رسيدند ، نخستين كسى كه با ايشان روبرو شد براض بود كه پرسيد : « اين دو مرد ، كيستند ؟ » آن دو تن كه براض را از نزديك نديده بودند و نمىشناختند ، پاسخ دادند : « ما دو تن از قيس هستيم و آمده‌ايم كه براض را بكشيم . » براض آنان را فرود آورد و شترشان را بست . بعد پرسيد : « كداميك از شما براى كشتن او دلاورتر است و بهتر شمشير مىكشد ؟ » غطفانى جواب داد : « من . » براض دست او را گرفت و با خود برد بدين بهانه كه جاى براض را نشانش دهد . ضمنا به غنوى گفت : « تو در اين جا بمان و شترها را نگه‌دار تا ما برگرديم . » آنگاه غطفانى را با خود برد تا به ويرانه‌اى رسيد كه در كنار خيبر ، دور از خانه‌ها و كوىها قرار داشت . به دو گفت :