نعمان گفت :
« من كسى را مىخواهم كه اين كاروان را از دستبرد كنانه و قيس ، هر دو ، بر كنار دارد . »
درين هنگام عروه گفت :
« درود بر تو باد ! آيا سگى مطرود مىخواهد اين كاروان را براى تو حفظ كند و سالم برساند ؟ من آن را در برابر هجوم اهل شيح و قيصوم و تهامه و نجد حفظ مىكنم و به مقصد مىرسانم . »
براض در حالى كه به خشم آمده بود ، گفت :
« اى عروه ، تو مىتوانى اين كاروان را از دستبرد كنانه بر كنار دارى و سالم برسانى ؟ » عروه پاسخ داد :
« آن را از دست همهء مردم حفظ مىكنم . »
نعمان كه اين پافشارى را از عروه ديد كاروان خود را به دو سپرد و دستور داد كه آن را ببرد .
همين كه عروه كاروان را به راه انداخت ، براض هم در پى او روان شد . عروه او را در پشت سر خود مىديد ولى از او باكى نداشت و راه خود را ادامه داد تا به محل قوم و قبيلهء خود رسيد كه در دشتى به نام تيمن ، در اطراف فدك ، واقع بود .
در آن جا براض بن قيس ، خود را به دو رساند و تيرهائى را كه مخصوص قمار بود در آورد و سر گرم فالگيرى شد .
عروه بر او گذشت و پرسيد :
« اى براض ، چه مىكنى ؟ » جواب داد :
« فال مىگيرم كه بينم آيا صلاح هست تو را بكشم يا نه ؟ » عروه گفت :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 106
مساهمون: ابن الأثير
ص١٠٦