تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 106

مساهمون:

ص١٠٦
نعمان گفت : « من كسى را مىخواهم كه اين كاروان را از دستبرد كنانه و قيس ، هر دو ، بر كنار دارد . » درين هنگام عروه گفت : « درود بر تو باد ! آيا سگى مطرود مىخواهد اين كاروان را براى تو حفظ كند و سالم برساند ؟ من آن را در برابر هجوم اهل شيح و قيصوم و تهامه و نجد حفظ مىكنم و به مقصد مىرسانم . » براض در حالى كه به خشم آمده بود ، گفت : « اى عروه ، تو مىتوانى اين كاروان را از دستبرد كنانه بر كنار دارى و سالم برسانى ؟ » عروه پاسخ داد : « آن را از دست همهء مردم حفظ مىكنم . » نعمان كه اين پافشارى را از عروه ديد كاروان خود را به دو سپرد و دستور داد كه آن را ببرد . همين كه عروه كاروان را به راه انداخت ، براض هم در پى او روان شد . عروه او را در پشت سر خود مىديد ولى از او باكى نداشت و راه خود را ادامه داد تا به محل قوم و قبيلهء خود رسيد كه در دشتى به نام تيمن ، در اطراف فدك ، واقع بود . در آن جا براض بن قيس ، خود را به دو رساند و تيرهائى را كه مخصوص قمار بود در آورد و سر گرم فالگيرى شد . عروه بر او گذشت و پرسيد : « اى براض ، چه مىكنى ؟ » جواب داد : « فال مىگيرم كه بينم آيا صلاح هست تو را بكشم يا نه ؟ » عروه گفت :