همچنين سعد جرمى را نيز آرام كرد و بدان دو گفت :
« من شترى بزرگتر از اين شتر را خواهم كشت . من غلال را خواهم كشت . »
غلال شتر نر بزرگ و نيرومندى بود كه كليب داشت . شترى كه هيچ كس همانندش را نديده بود .
ولى جساس كه گفت « من غلال را خواهم كشت . » ، منظورش كشتن خود كليب بود نه شتر كليب .
كليب جاسوسى داشت كه گفت و گوى ايشان را مىشنيد و هنگامى كه به نزد كليب برگشت ، آنچه را كه شنيده بود ، به دو رساند .
كليب پيش خود گفت :
« او سوگند ياد كرده بود كه مرا بكشد . باز خوب است كه سوگند خود را به كشتن غلال تخفيف داده است ! » از اين روز ببعد ، جساس هميشه در پى فرصت مناسبى مىگشت كه كليب را غافلگير كند و از پاى در آورد .
تا روزى كه كليب با خاطرى آسوده بيرون رفت و همين كه از خانههاى خويش دور شد ، جساس بر اسب خود جست و نيزهء خود را بر گرفت و خود را به كليب رساند .
كليب ايستاد .
جساس به دو گفت :
« اى كليب ، نيزهء من پشت سر تو است ! » كليب گفت :
« اگر راست مىگوئى ، پس از روبرو به نبرد من بيا . »
جساس سخن او را ناشنيده گرفت و او را به نيزه از پشت زد كليب در دم مرگ گفت :
و از اسب سرنگون ساخت .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 289
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٨٩