« من جز برادرم ، جساس ، كس ديگرى را نمىشناسم كه پرواى چنين كارى داشته باشد . »
كليب كه انتظار شنيدن چنين پاسخى را داشت ، براى او آنچه را كه روى داده بود ، تعريف كرد .
از آن ببعد هر روز كه كليب مىخواست به چراگاههاى خود برود همسرش از رفتن او جلوگيرى مىكرد و او را به خدا سوگند مىداد تا كارى نكند كه رشتهء خويشاوندى گسيخته گردد . همچنين به برادر خود ، جساس ، نيز مىسپرد كه شتران خود و سعد جرمى را رها نسازد و آشوب بر پا نكند .
سرانجام روزى كليب به چراگاه رفت و به شتران خويش رسيدگى كرد .
در آن جا باز شتر مادهء سعد جرمى را ديد .
بيدرنگ پستان حيوان را نشانه گرفت و با تير زد و كارش را ساخت چنان كه شتر برگشت و فرياد كنان ، خود را به خانه صاحبش رساند و در آن جا افتاد .
صاحب شتر كه چنين ديد بانگ بر آورد و از زيانى كه به وى رسيده و توهينى كه به وى شده بود شكايت كرد .
بسوس ، خالهء جساس ، همان زنى كه سعد جرمى را در خانه نگاه داشته بود ، همين كه فرياد او را شنيد ، پيش او رفت و وقتى ديد شتر او به چه روزى افتاده ، دو دست بر سر كوفت و فرياد زد :
« واى از اين بدبختى ! » جساس كه بيتابى خالهء خود را مىديد و سخنش را مىشنيد پيش وى رفت و گفت :
« خاموش باش و بيتابى مكن . »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 288
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٨٨