تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 288

مساهمون:

ص٢٨٨
« من جز برادرم ، جساس ، كس ديگرى را نمىشناسم كه پرواى چنين كارى داشته باشد . » كليب كه انتظار شنيدن چنين پاسخى را داشت ، براى او آنچه را كه روى داده بود ، تعريف كرد . از آن ببعد هر روز كه كليب مىخواست به چراگاه‌هاى خود برود همسرش از رفتن او جلوگيرى مىكرد و او را به خدا سوگند مىداد تا كارى نكند كه رشتهء خويشاوندى گسيخته گردد . همچنين به برادر خود ، جساس ، نيز مىسپرد كه شتران خود و سعد جرمى را رها نسازد و آشوب بر پا نكند . سرانجام روزى كليب به چراگاه رفت و به شتران خويش رسيدگى كرد . در آن جا باز شتر مادهء سعد جرمى را ديد . بيدرنگ پستان حيوان را نشانه گرفت و با تير زد و كارش را ساخت چنان كه شتر برگشت و فرياد كنان ، خود را به خانه صاحبش رساند و در آن جا افتاد . صاحب شتر كه چنين ديد بانگ بر آورد و از زيانى كه به وى رسيده و توهينى كه به وى شده بود شكايت كرد . بسوس ، خالهء جساس ، همان زنى كه سعد جرمى را در خانه نگاه داشته بود ، همين كه فرياد او را شنيد ، پيش او رفت و وقتى ديد شتر او به چه روزى افتاده ، دو دست بر سر كوفت و فرياد زد : « واى از اين بدبختى ! » جساس كه بيتابى خالهء خود را مىديد و سخنش را مىشنيد پيش وى رفت و گفت : « خاموش باش و بيتابى مكن . »