مبالغه كنند ، مىگفتند : « شومتر از سراب و شومتر از بسوس » .
كليب يك روز براى رسيدگى به شتران خويش از خانه بيرون رفت و در چراگاههاى آنها گردش كرد .
شتران او و شتران جساس با هم مىچريدند .
كليب ناگهان در آن جا چشمش به « سراب » افتاد و از آن بدش آمد .
جساس ، برادر زن كليب كه همراه وى بود ، گفت :
« اين شتر ماده مال همسايهء ما ، سعد جرمى است . »
كليب وائل به او گفت :
« ديگر هرگز اين شتر را در اين چراگاه مياور . »
جساس گفت :
« شتران او هم با شتران منند و هر جا كه شتران من مىچرند ، شتر او هم هست . »
كليب گفت :
« يقين داشته باش كه اگر يك بار ديگر اين شتر ماده را در اين جا ببينم تير خود را در پستانش خواهم نشاند . »
جساس گفت :
« اگر تو تير خود را در پستان اين حيوان بنشانى منهم سر نيزهء خود را در گردنت خواهم نشاند ! » پس از اين گفت و گوى رنجش آور از هم جدا شدند .
كليب ، بعد به همسر خويش گفت :
« آيا در ميان تازيان كسى را سراغ دارى كه در برابر من طورى از همسايهء خويش دفاع كند كه بخواهد به خاطر او با من بجنگد ؟ » همسر او پاسخ داد :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 287
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٨٧