ديگر گفت و گو كردند و سرانجام پادشاه آن اسيران را به ايشان بخشيد .
عبيد بن قراد بهراوى كه آزاد شده بود ، اين شعر را ساخت :
نفسى الفداء لعوف الفعال * و عوف و لا بن هلال جشم
تداركنى بعد ما هوي * ت مستمسكا بعراقى الوذم
و لو لا سدوس و قد شمرت * بى الحرب زلت بنعلى القدم
و ناديت بهراء كى يسمعوا * و ليس بآذانهم من صمم
و من قبلها عصمت قاسط * معدا اذا ما عزيز ازم
( جان من فداى عوف بن محلم و عوف بن عمرو و پسر هلال باد كه جشم است .
هنگامى كه من فرود افتاده و به تسمهاى دست زده بودم كه پاره مىشد ، مرا گرفتند و نگاه داشتند .
اگر سدوس نبود ، من در اين جنگ لغزيده و از پاى در افتاده بودم .
و من بهراء را ندا دادم تا بشنوند زيرا گوشها كر نبود .
پيش از آن هم قبيله قاسط ، هنگامى كه پيروزمند و برنده بود ، بنى معد را از آسيب بر كنار داشته بود . )
پادشاه يمن چند تن از آن نمايندگان را گرو نگاه داشت و به ساير نمايندگان گفت :
« رؤساء قوم خود را بياوريد تا گروگان بسپارند و پيمان ببندند كه ديگر از فرمان من سرپيچى نكنند ، و گرنه ياران شما را كه در اين جا هستند خواهم كشت . »
آنان نيز به پيش قوم و قبيلهء خود برگشتند و ماجرى را خبر دادند .
كليب وائل كه اين خبر شنيد كسى را به قبيلهء ربيعه فرستاد