أجارتنا ان الخطوب تنوب * و انى مقيم ما اقام عسيب
أجارتنا انا غريبان هاهنا * و كل غريب للغريب نسيب
( اى خانم همسايه ، بدبختىها پيش مىآيند و تا هنگامى كه عسيب در اين جا پايدار است من نيز درين جا خواهم بود .
اى همسايه ، ما در اين جا دو غريب هستيم و هر غريبى با غريب ديگر مانند خويشاوند است . )
امرؤ القيس در گذشت و در كنار آن خانم به خاك سپرده شد .
بنا بر اين ، آرامگاه وى در آن جاست .
پس از مرگ امرؤ القيس ، حارث بن ابى شمر غسانى نزد سموأل بن عادياء رفت و آنچه را كه امرؤ القيس پيشش نهاده بود مطالبه كرد .
از جملهء اموال امرؤ القيس يكصد دست زره بود .
سموأل از دادن آن اموال به حارث خوددارى كرد . حارث نيز يكى از پسران سموأل را گرفت و گفت :
« يا آن زرهها را به من بده يا پسرت را مىكشم . »
ولى سموأل هيچ چيز از اموال امرؤ القيس را به دو نداد و او هم پسرش را كشت .
سموأل درين باره گفت :
وفيت با درع الكندى انى * اذا ما ذم اقوام وفيت
و اوصى عاديا يوما بان لا * تهدم يا سموأل ما به نيت
بنى لى عاديا حصنا حصينا * و ماء كلما شئت استقيت
( من در نگهدارى زرههاى امرؤ القيس كندى وفادارى كردم و مادام كه در برابر قومهائى تعهدى دارم ، در تعهد خود وفادار خواهم ماند .
عاديا ، روزى به من گفت : اى سموأل ، آنچه من بنا