تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 275

مساهمون:

ص٢٧٥
براى امرؤ القيس فرستاد و به دو نوشت : « من به خاطر احترام و بزرگداشت تو ، اينك جامه‌اى را كه خود مىپوشيدم برايت مىفرستم . آن را بپوش و به هر منزلى كه ميرسى مرا از حال خود آگاه كن . » امرؤ القيس آن جامه را پوشيد و ازين مرحمت قيصر شادمان شد . رفته رفته زهر از آن جامه در او سرايت كرد و پوست او را زخمى ساخت از اين رو او را « ذو القروح » ( يعنى صاحب زخم‌ها ) ناميدند . امرؤ القيس درين باره گفت :
لقد طمح الطماح من نحو ارضه * ليلبسنى مما يلبس أبؤسا فلو انها نفس تموت سوية * و لكنها نفس تساقط انفسا
( طماح از سوى سرزمين خود به راه افتاد تا جامهء سختى و بدبختى را به من بپوشاند . ايكاش ، اين كه كشته مىشود ، جانى بود كه يك راست مىمرد ولى اين جانى است كه با مرگش جان‌هائى را فرو مىريزد . ) امرؤ القيس ، هنگامى كه به انقره ( آنكارا ) از شهرهاى روم شرقى رسيد ، در بستر مرگ افتاد و گفت :
رب خطبة مسحنفره * و طعنة مثعنجره و جفنة متحيره * حلت بارض انقره
( بسا خطبه‌هاى خوانده شده و ضربه‌هاى زده شده و - شراب‌هاى ريخته شده كه به سرزمين انقره در آمده است . ) اشاره به صفات خود كرده كه شاعر و خطيب و جنگجوى و ميگسار بود . و گور زنى از شاهزادگان رومى را ديد كه تازه در دامنهء كوهى به نام عسيب به خاك سپرده شده بود . در اين باره گفت :