بودند ، او را ترك گفتند و رفتند . و امرؤ القيس ناچار با گروهى از كسان و خويشاوندان خود از مهلكه گريخت و به نزد حارث بن شهاب يربوعى ، كه همان ابو عتيبة بن الحارث است ، رفت .
ولى منذر براى او پيام فرستاد كه اگر پناهندگان را تسليم نكند با وى خواهد جنگيد .
او هم آنان را تسليم كرد .
در اين ميان امرؤ القيس خود را نجات داد و با يزيد بن معاوية بن حارث و دختر خود ، هند ، و زرهها و جنگ افزارها و دارائى خويش به نزد سعد بن ضباب ايادى كه سرور قوم خود بود ، رفت و از او پناه خواست . سعد نيز او را پناه داد و امرؤ القيس به ستايش وى پرداخت .
بعد ، از او برگشت و نزد معلى بن تيم طائى رفت و پيش او ماند و در آن جا شترانى گرفت .
ولى گروهى از جديله كه بنو زيد ناميده مىشدند بر او تاختند و شتران وى را گرفتند .
اما بنو نبهان به او بزهائى دادند تا شيرشان را بدوشد . و او در اين باره گفت :
اذا ما لم يكن ابل فمعزى * كان قرون جلتها العصى . . .
تا آخر بار ديگر رخت بست و از پيش آنان رفت و در دستگاه عامر بن جوين منزل گرفت .
چيزى نگذشت كه عامر در صدد تصاحب دارائى و خانوادهء امرؤ القيس بر آمد و امرؤ القيس كه از انديشهء او آگاهى يافته بود ، از او جدا شد و به مردى از بنى ثعل كه حارثة بن مرنام داشت پناه برد . او نيز وى را پناه داد .
عامر كه از اين موضوع خبردار شد با حارثه در افتاد و