و افلتهن علباء جريضا * و لو ادركته صفر الوطاب
( اى افسوس بر من بعد از فرار قومى كه براى درد انتقامجوئى - من درمان بودند ولى دستم به آنان نرسيد .
بختشان بلند بود كه با فدا كردن پسران پدرشان و بدبختان ديگر ، ايشان را از آنچه مايهء كيفرشان مىشد ، رهائى بخشيد .
علباء از چنگ دشمنان خويش گريخت ، كه اگر بر او دست يافته بودند ، مشكها از شير تهى مىشد . )
در شعر بالا منظور از « پسران پدر » ، پسران كنانه است .
زيرا اسد و كنانه ، دو پسر خزيمه ، با هم برادر بودند ، همچنين دربارهء علباء كه مىگويد : « اگر بر او دست مىيافتند مشكها از شير تهى مىشد . » ، گفتهاند او را كشته و شترش را هم كه به دو شير مىداد رانده بودند در نتيجه ، مشك وى بىشير مانده بود .
همچنين گفتهاند او را كشته و پوستش را از خون تهى كرده بودند همچنان كه مشك از شير تهى مىشود .
بارى ، امرؤ القيس در پى بنى اسد شتافت و نيمروز به آنان رسيد ، در حالى كه سوارانش راه بسيار پيموده و از تشنگى نزديك به مرگ شده بودند . ولى فرزندان اسد در كنار بركهء آب جاى داشتند .
امرؤ القيس با ايشان جنگى سخت كرد و گروه بسيارى از ايشان را كشت تا سرانجام بنى اسد شكست خوردند و گريختند .
بامداد روز بعد ، قبيلههاى بكر و تغلب از تعقيب بنى اسد خوددارى كردند و به امرؤ القيس گفتند :
« تو ديگر انتقام خون پدرت را گرفتهاى . »
امرؤ القيس جواب داد :
« نه به خدا . »