بنى اسد فرستاد تا دربارهء ايشان تحقيق كنند و خبرى بياورند .
در عين حال افراد قبيلهء بنى اسد از وجود امرؤ القيس و خونخواهى او آگاه شدند و به قبيلهء بنى كنانه پناه بردند در حالى كه جاسوسان امرؤ القيس نيز دو را دور آنان را تعقيب مىكردند .
علباء بن حارث اين موضوع را دريافت و به فرزندان اسد گفت :
« بدانيد كه ديدهبانان و جاسوسان امرؤ القيس برگشتند تا او را از جايگاه شما و وضع شما خبردار كنند . الآن شما نزديك قبيله بنى كنانه هستيد . بهتر است شبانه برگرديد و نگذاريد كه بنى كنانه از اين موضوع چيزى بفهمد . »
آنان نيز شبانه به جاى خود برگشتند .
امرؤ القيس و يارانش كه از بكر و تغلب و قبائل ديگر بودند ، حركت كردند تا به بنى كنانه رسيدند و به گمان اين كه افراد بنى كنانه همان بنى اسد هستند با شمشير به جانشان افتادند در حالى كه مىگفتند :
« ما خون پادشاهى را مىخواهيم ، ما خون پهلوانى را مىخواهيم . »
افراد بنى كنانه كه به موضوع پى برده بودند ، به امرؤ القيس گفتند :
« درود بر تو باد ! ما را با تو سر جنگ و پيكار نيست . ما بنى كنانه هستيم كسانى كه تو مىجوئى ديروز از اين جا رفتند . برو و از ايشان خونخواهى كن . »
امرؤ القيس در پى بنى اسد شتافت . ولى آن شب نتوانست بر آنان دست يابد و در اين باره گفت :
الا يا لهف نفسى اثر قوم * هم كانوا الشفاء فلم يصابوا
وقاهم جدهم ببنى ابيهم * و بالاشقين ما كان العقاب