تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
سپس به فرستادهء حجر رو كرد و از او جزئيات سر گذشت پدر خويش را پرسيد . او نيز همه را شرح داد . امرؤ القيس گفت : « تا وقتى كه يكصد تن از بنى اسد نكشم و يكصد تن از اسيران قبيلهء خود را آزاد نكنم ، شراب و زن بر من حرام باد ! » حجر ، پسر خود ، امرؤ القيس را رانده بود زيرا او شعر مىگفت و حجر نيز از شعر بيزار بود . مادر امرؤ القيس ، فاطمه ، دختر ربيعة بن حارث خواهر كليب بن وائل بود . در ميان قبيله‌هاى عرب ، اندك مردانى بودند كه در كنار بركه‌ها يا هنگام شكار به شرابخوارى مىپرداختند . و امرؤ القيس در دمون از سرزمين يمن بود كه خبر پدر خود را شنيد و گفت :
تطاول الليل علينا دمون * دمون انا معشر يمانون و اننا لقومنا محبون
( در دمون تاريكى شب ما را فرا گرفت . ما گروهى يمنى هستيم كه بستگان خويش را دوست داريم . ) بعد گفت : « پدرم مرا در كوچكى رها كرد و اكنون خونش مرا در بزرگى رها نمىكند . نه امروز هوشيارى است و نه فردا مستى . امروز شراب و فردا كار . » و اين جمله ضرب المثل شد . سپس به راه افتاد تا به قبائل بكر و تغلب رسيد و از ايشان براى جنگ با بنى اسد يارى خواست . آنان درخواست وى را پذيرفتند و به دو دست يارى دادند . امرؤ القيس بعد ديده بانان و جاسوسان خويش را به قبيلهء