تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
ولى پس از زخمى كه به وى زد ، كارش را تمام نكرد و حجر در طى مدت كوتاهى كه زنده مانده بود ، وصيت كرد و به مردى نامه‌اى نوشت و به دو سپرد كه : « نخست پيش نافع برو كه بزرگترين فرزند من است و او را از كشته شدن من آگاه كن . اگر فقط گريست و بيتابى كرد ، ازو در گذر و پيش پسر ديگرم برو . همين طور يكايك پسرانم را ببين تا به امرؤ القيس برسى كه كوچكترين آنهاست . هر يك از فرزندانم كه به شنيدن خبر كشته شدن من زارى و بيتابى نكرد ، بدان كه او مرد است و مردانگى دارد كه انتقام مرا از دشمنانم بگيرد . لذا اسبان و سواران و جنگ‌افزار و وصيت نامهء مرا به دو واگذار كن . » آن مرد با وصيتنامهء حجر ، پيش پسرش ، نافع رفت و نافع همين كه خبر كشته شدن پدر خود را شنيد ، خاك بر سر خود ريخت و به سوگوارى پرداخت . آن مرد ، كه چنين ديد ، نافع را رها كرد و پيش فرزندان ديگر حجر رفت و ديد همه مانند نافع جز گريه و زارى كار ديگرى نمىكنند تا به امرؤ القيس رسيد و او را با يارى سرگرم شرابخوارى و نرد بازى يافت . به دو گفت : « حجر كشته شده است . » امرؤ القيس به سخن او گوش نداد ولى حريف او از بازى دست كشيد . امرؤ القيس به دو گفت : « بازى كن . » و او بازى را ادامه داد تا به پايان رساند . امرؤ القيس گفت : « نمىخواستم اين بازى را خراب كرده و ناتمام گذاشته باشم . »