تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 267

مساهمون:

ص٢٦٧
فرزندان اسد كه اين سخن شنيدند با او صلح كردند و حجر ايشان را ترك گفت و به نزد قوم خود رفت و چندى در ميانشان ماند . اما در اين مدت بىكار ننشست و گروه انبوهى را گرد آورد و آنان را ، تحت فرماندهى خود ، براى پيكار با قبيلهء بنى اسد ، رهبرى كرد . فرزندان اسد كه خبر لشكر كشى او را شنيدند با همديگر به كنكاش پرداختند و گفتند : « به خدا سوگند كه اگر اين مرد بر شما پيروزى يابد ، مانند يك بچه بر شما تحكم خواهد كرد و ديگر زندگى براى شما ارزشى نخواهد داشت ، بنا بر اين اگر با شرافت بميريد بهتر است . » همه بر آن شدند كه در برابر حجر تا آخرين نفس ايستادگى كنند . از اين رو گرد هم آمدند و براى روياروئى با لشكر حجر روانه گرديدند تا به آنان رسيدند و جنگى سخت كردند . فرماندهء جنگجويان بنى اسد ، علباء بن حارث بود كه به حجر حمله برد و به دو ضربتى زد و او را كشت قبيلهء كنده و ياران ايشان كه چنين ديدند ، گريزان شدند و فرزندان اسد خانوادهء حجر را اسير كردند و آنچه از دارائى حجر يافتند به غنيمت بردند تا جائى كه دست‌هاى ايشان از غنائم پر بود . همچنين كنيزان و زنان حجر را با آنچه كه داشتند ، گرفتند و ميان خود تقسيم كردند . و نيز گفته شده است : حجر در گير و دار جنگ اسير شد و او را در سرائى نگاه داشتند . در اين هنگام خواهرزادهء علبا بر او حمله‌ور گرديد و با شمشيرى كه داشت ، وى را زخمى كرد تا از وى انتقام بگيرد زيرا حجر پدر او را كشته بود .