زندانبان به دو گفت :
« عدى چند روز پيش در گذشته است ! » فرستادهء خسرو پرويز كه انتظار شنيدن چنين خبرى را نداشت به دربار نعمان برگشت و به دو گفت :
« من ديروز به چشم خود ، عدى بن زيد را در زندان ملاقات كردم ولى امروز او را در آنجا نديدم و وقتى سراغش را گرفتم ، زندانبان گفت : چند روز پيش در گذشته است . »
نعمان گفت :
« اين درست نيست . تو دروغ مىگوئى . »
بعد به رشوهاى كه به وى داده بود ، چيزى افزود و از او پيمان گرفت كه درين باره به خسرو پرويز حرفى نزند و فقط بگويد كه چند روز پيش از رسيدن وى به حيره ، عدى بن زيد در گذشته بود .
بعد نعمان از كشتن عدى پشيمان گرديد و دشمنان عدى نيز از نعمان انديشناك شدند و بيمى سخت ايشان را فرا گرفت تا روزى كه نعمان براى شكار بيرون رفت و يكى از پسران عدى را ديد كه زيد نام داشت .
با او سخن گفت و از ديدار وى شادى بسيار كرد و از آسيبى كه به پدرش رسيده بود پوزش خواست و او را پيش خسرو پرويز فرستاد و شرحى در ستايش او نوشت و از شاهنشاه ايران درخواست كرد كه كار پدر او را به او بدهد .
خسرو پرويز نيز اين درخواست را پذيرفت و زيد را در دستگاه خود به كار گماشت . كار او اين بود كه تنها به تازيان نامه مىنوشت .
بدين گونه او چند سال كارى را كه پيش از آن پدرش بر عهده داشت به خوبى اداره كرد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 193
مساهمون: ابن الأثير
ص١٩٣