از اين رو به منذر گفت :
« بهتر است كه خود بدان شهر شاهنشاهى - يعنى تيسفون - به روى و بزرگان و درباريان را ببينى و درين باره با ايشان كنكاش كنى . در اين صورت با آنچه تو بگويى مخالفت نخواهيد ورزيد . »
يك روز پس از بازگشت حوابى به ايران ، منذر با سى هزار تن از سواران عرب به سوى آن دو شهر ، يعنى تيسفون و بهرسير ، رهسپار گرديد در حالى كه شاه بهرام نيز همراهش بود .
پس از ورود ايشان به ايران ، مردم گرد آمدند و بهرام بر فراز منبرى كه از طلا ساخته و جواهر نشان شده بود ، رفت و با بزرگان ايران سخن گفت .
بزرگان ايران ، درشت گوئى يزدگرد ، پدر بهرام ، و بد رفتارى و آدمكشى و ويرانگرى او را ياد آورى كردند و گفتند كه آنان با در نظر گرفتن اين كجروشىها بوده كه از واگذارى تاج و تخت شاهنشاهى به فرزندش خوددارى كردهاند .
بهرام در پاسخ گفت :
« اينها را من هرگز تكذيب نمىكنم و هميشه كارهاى پدر خود را نكوهش كرده و از خدا خواستهام كه مرا به پادشاهى برساند تا آنچه را كه پدرم ويران كرده آباد سازم و آنچه را كه به فساد كشانده اصلاح كنم . بنا بر اين ، اگر اورنگ شاهنشاهى را كه حق من است به من سپرديد و يك سال به من مهلت داديد و من در طى يك سال شاهنشاهى از عهدهء انجام وعدههائى كه مىدهم برنيامدم ، از پادشاهى دست مىشويم و در برابر آنچه مىگوئيد سر تسليم فرود مىآورم .
اكنون نيز حاضرم به اين كه تاج و ساير زيورهاى پادشاهى را در ميان دو شير درنده بگذاريد . هر كس كه توانست آن دو شير
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 279
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٧٩