همراهان بهرام كه چنين زبر دستى ازو در شكار و تير اندازى ديدند ، غرق در شگفتى شدند .
بهرام از آن پس ، همچنان روزگار خود را به نخجير و بازى و خوشگذرانى سپرى مىكرد .
هنگامى كه يزدگرد بزهكار در گذشت ، بهرام در نزد منذر به سر مىبرد . اشراف و بزرگان ايران با يك ديگر هم پيمان شدند كه به خاطر بد رفتارى و زشتخوئى يزدگرد ، هيچيك از فرزندان وى را به پادشاهى ننشانند .
از اين رو ، يك دل و يك زبان ، همه بر آن شدند كه بهرام ، پسر يزدگرد بزهكار ، را به پادشاهى نرسانند زيرا گذشته از اين كه پدرى كجراه مانند يزدگرد داشت ، در ميان تازيان نيز پرورده شده و خوى آنان را گرفته بود .
در پى اين تصميم ، مردى از بازماندگان اردشير بابكان را ، كه خسرو نام داشت ، به شاهنشاهى ايران برگزيدند و تاج بر سر وى نهادند .
همين كه خبر درگذشت يزدگرد و تاجگذارى خسرو به بهرام رسيد ، منذر و پسرش ، نعمان ، و گروهى از بزرگان عرب را فراخواند و يادآورى كرد كه پدرش يزدگرد با اينكه دربارهء ايرانيان سختگيرى مىكرده نسبت به تازيان نيكى و مهربانى بسيار روا داشته است .
آنگاه بر تخت نشستن خسرو را به ايشان خبر داد .
منذر كه اين خبر شنيد ، گفت :
« از اين بابت نگران مباش تا من تدبيرى بينديشم . »
سپس در صدد بسيج سپاه بر آمد و ده هزار سپاه آماده كرد و آنان را در زير فرماندهى پسرش ، نعمان ، به سوى تيسفون و
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 277
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٧٧