تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 278

مساهمون:

ص٢٧٨
بهرسير ، كه دو شهر شاهنشاهى بودند ، گسيل داشت . هنگام حركت سپاه به پسرش دستور داد كه نزديك آن دو شهر اردو بزند و پيشروان لشكر خود را به پيرامون شهر بفرستد تا به تاراج پردازند و به هر كس كه در برابرشان ايستادگى كرد با شمشير پاسخ دهند . يغماگرى و كشتار و تاخت و تاز سپاهيان نعمان ، مردم تيسفون و بهرسير را به ستوه آورد و بزرگان ايران ، براى شكايت از دست نعمان ، رئيس دبيرخانهء يزدگرد را كه حوابى نام داشت پيش منذر فرستادند تا او را از آسيبى كه پسرش نعمان به شهرهاى ايران وارد آورده ، آگاه سازد . هنگامى كه حوابى به حضور منذر بار يافت ، منذر به دو گفت : « برو شاه بهرام را ببين . » حوابى به پيش بهرام رفت و همين كه چشمش به دو افتاد از هيبت او به لرزه در آمد و از ترس ، بىاختيار در برابرش ، روى به خاك نهاد و سجده كرد . بهرام كه چنين ديد ، سبب فروتنى او را دريافت ، بعد با وى گفت و گو كرد و به دو بهترين وعده را داد و او را پيش منذر برگرداند و به منذر گفت : « پاسخ پيامى را كه از ايران آورده ، بده . » منذر به حوابى گفت : « شاه بهرام نعمان را با لشگرى انبوه به ايران فرستاده زيرا در آن جا خداوند بهرام را پس از پدرش به پادشاهى خواهد رساند . » حوابى وقتى سخنان منذر را شنيد و فرو شكوهى را كه از محروم ساختن بهرام از سلطنت نقشه كشيده‌اند همه نقش بر آب خواهد شد . بهرام ديده بود به ياد آورد ، دانست كه آنچه بزرگان ايران درباره