هنوز دور نشده بودند كه بانگى از آسمان شنيدند :
« اى دريا ، خداوند به تو فرمان مىدهد كه آنچه از اين پيكر پاك در پيش تست به خوبى نگاه دارى زيرا من مىخواهم آن را بر گردانم . »
بعد خداوند بادها را فرستاد كه خاكستر پيكر او را گرد آوردند به همان گونه كه پيش از ريختن آن به دريا بود .
كسانى هم كه خاكستر را به دريا ريختند ، هنوز بر كرانهء دريا ايستاده و دور نشده بودند .
پس از گرد آورى خاكستر جرجيس ناگهان زنده از ميان آن بيرون آمد در حالى كه غبار آلود بود .
مردانى كه خاكستر را آورده بودند برگشتند و جرجيس نيز با آنان برگشت .
آنان بانگى را كه از آسمان شنيده بودند و بادهائى كه خاكستر پيكر جرجيس را گرد آورده بود همه را براى پادشاه گفتند .
پادشاه كه اين شنيد به جرجيس گفت :
« آيا مىخواهى پيشنهادى كنم كه به خير و صلاح من و تو باشد ؟ اگر گفته نمىشد كه تو بر من چيره شدهاى و من از تو شكست خوردهام ، بىچون و چرا به تو ايمان مىآوردم ولى براى اين كه مردم چنين حرفى نزنند تنها يك بار در برابر بت من سجده كن يا يك گوسفند براى او بكش تا هر چه بخواهى انجام دهم . »
جرجيس بر آن شد كه وقتى چشمش به بت افتاد آن را نابود سازد و هم بت را و هم ايمانى را كه پادشاه به بتپرستى داشت از
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 174
مساهمون: ابن الأثير
ص١٧٤