بزرگى از بزرگان ايشان به جرجيس گفت :
« خداى خود را بخوان تا مردههاى ما را زنده كند و از اين گورها برانگيزد . »
جرجيس دستور داد تا گورها را بشكافند . در اين گورها ، از مردگان جز استخوانهاى پوسيده برجا نمانده بود .
جرجيس دعا كرد و چيزى نگذشت كه مردم چشمشان به هفده نفر افتاد . نه مرد و پنج زن و سه بچه .
ميان اين هفده تن مردى پير و سالخورده ديده مىشد .
جرجيس از او پرسيد :
« كى مردى ؟ » در پاسخ او زمانى را نام برد كه چهار صد سال پيش مىشد .
پادشاه كه چنين ديد ، به درباريان گفت :
« شما انواع شكنجهها را دربارهء اين مرد و يارانش به كار برديد و ديگر شكنجهاى نمانده جز گرسنگى و تشنگى ، كه بايد اين شكنجه را نيز دربارهء وى به كار بريد . »
در پى اين دستور به خانهء پير زن تهيدستى روى آوردند كه پسرى نابينا و گنگ و زمينگير داشت .
جرجيس را در اين خانه زندانى كردند كه نه خوردنى به دو رسد نه آشاميدنى .
جرجيس هنگامى كه گرسنه شد از پير زن پرسيد :
« آيا در خانه تو خوردنى يا آشاميدنى پيدا مىشود ؟ » پير زن پاسخ داد :
« نه ! به كسى كه به نامش سوگند ياد مىشود ، مدتهاست كه درين خانه سفرهاى گشوده نشده است . ولى من اكنون از خانه بيرون مىروم و براى تو چيزى پيدا مىكنم كه بخورى . »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 171
مساهمون: ابن الأثير
ص١٧١