تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
بزرگى از بزرگان ايشان به جرجيس گفت : « خداى خود را بخوان تا مرده‌هاى ما را زنده كند و از اين گورها برانگيزد . » جرجيس دستور داد تا گورها را بشكافند . در اين گورها ، از مردگان جز استخوان‌هاى پوسيده برجا نمانده بود . جرجيس دعا كرد و چيزى نگذشت كه مردم چشمشان به هفده نفر افتاد . نه مرد و پنج زن و سه بچه . ميان اين هفده تن مردى پير و سالخورده ديده مىشد . جرجيس از او پرسيد : « كى مردى ؟ » در پاسخ او زمانى را نام برد كه چهار صد سال پيش مىشد . پادشاه كه چنين ديد ، به درباريان گفت : « شما انواع شكنجه‌ها را دربارهء اين مرد و يارانش به كار برديد و ديگر شكنجه‌اى نمانده جز گرسنگى و تشنگى ، كه بايد اين شكنجه را نيز دربارهء وى به كار بريد . » در پى اين دستور به خانهء پير زن تهيدستى روى آوردند كه پسرى نابينا و گنگ و زمينگير داشت . جرجيس را در اين خانه زندانى كردند كه نه خوردنى به دو رسد نه آشاميدنى . جرجيس هنگامى كه گرسنه شد از پير زن پرسيد : « آيا در خانه تو خوردنى يا آشاميدنى پيدا مىشود ؟ » پير زن پاسخ داد : « نه ! به كسى كه به نامش سوگند ياد مىشود ، مدتهاست كه درين خانه سفره‌اى گشوده نشده است . ولى من اكنون از خانه بيرون مىروم و براى تو چيزى پيدا مىكنم كه بخورى . »