پادشاه كه انتظار نداشت چنين سخنانى از زن خود بشنود ، گفت :
« چه زود اين جادوگر تو را گمراه كرد ! » آنگاه به دستور پادشاه ، همسرش را وارونه به دار آويختند و با شانههاى آهنين كه به پيكرش كشيدند گوشت تنش را پاره پاره كردند .
زن كه از اين شكنجه احساس درد كرد ، به جرجيس گفت :
« خداى خود را بخوان تا درد مرا سبك سازد . »
جرجيس گفت :
« به بالاى سر خود نگاه كن . »
زن به بالا نگريست و خندان شد .
پادشاه از او پرسيد :
« چه چيز تو را به خنده انداخت ؟ » پاسخ داد :
« بر بالاى سر خود دو فرشته مىبينم كه افسرى از زيورهاى بهشت در دست دارند و منتظرند كه جان از تنم بيرون رود تا مرا بدين تاج بيارايند و به بهشت برند . »
همين كه زن در گذشت ، جرجيس به دعا پرداخت و گفت :
« بار خدايا ، چنين شكنجهاى به من هم مرحمت فرماى تا بهترين مقام شهيدان را نيز به من بخشوده باشى . ديگر پايان روزگار من است . از اين روى مىخواهم كه پارهاى از خشمها و كيفرهاى خود را به اين مردم بفرستى . زيرا اين مردم منكر وجود و قدرت تو هستند اگر چه ياراى ايستادگى در برابر عذاب تو را ندارند . »
هنوز نفرين او به پايان نرسيده بود كه خداوند آتشى بر
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 177
مساهمون: ابن الأثير
ص١٧٧