تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 177

مساهمون:

ص١٧٧
پادشاه كه انتظار نداشت چنين سخنانى از زن خود بشنود ، گفت : « چه زود اين جادوگر تو را گمراه كرد ! » آنگاه به دستور پادشاه ، همسرش را وارونه به دار آويختند و با شانه‌هاى آهنين كه به پيكرش كشيدند گوشت تنش را پاره پاره كردند . زن كه از اين شكنجه احساس درد كرد ، به جرجيس گفت : « خداى خود را بخوان تا درد مرا سبك سازد . » جرجيس گفت : « به بالاى سر خود نگاه كن . » زن به بالا نگريست و خندان شد . پادشاه از او پرسيد : « چه چيز تو را به خنده انداخت ؟ » پاسخ داد : « بر بالاى سر خود دو فرشته مىبينم كه افسرى از زيورهاى بهشت در دست دارند و منتظرند كه جان از تنم بيرون رود تا مرا بدين تاج بيارايند و به بهشت برند . » همين كه زن در گذشت ، جرجيس به دعا پرداخت و گفت : « بار خدايا ، چنين شكنجه‌اى به من هم مرحمت فرماى تا بهترين مقام شهيدان را نيز به من بخشوده باشى . ديگر پايان روزگار من است . از اين روى مىخواهم كه پاره‌اى از خشم‌ها و كيفرهاى خود را به اين مردم بفرستى . زيرا اين مردم منكر وجود و قدرت تو هستند اگر چه ياراى ايستادگى در برابر عذاب تو را ندارند . » هنوز نفرين او به پايان نرسيده بود كه خداوند آتشى بر