ميان ببرد .
اين بود كه به قصد فريب پادشاه گفت :
« اين كار را خواهم كرد . مرا پيش بت خود ببر تا در برابرش به خاك بيفتم و برايش قربانى كنم . »
پادشاه از شنيدن اين سخن شاد شد و دست و پاى جرجيس را بوسيد و از او خواست كه آن روز و آن شب را مهمان او باشد .
جرجيس پذيرفت و پادشاه خانهاى نزديك سراى خود را به اقامت او تخصيص داد .
همين كه شب فرا رسيد جرجيس برخاست و با آواز دل - انگيزى كه داشت به خواندن زبور پرداخت .
همسر پادشاه كه آواز او را شنيد شيفتهء آن نغمات آسمانى شد و به خداى يگانه ايمان آورد ولى ايمان خود را پنهان كرد .
بامداد جرجيس را به بتخانه بردند تا به بت بزرگ سجده كند .
از سوى ديگر به پير زنى كه جرجيس در خانهاش به سر برده بود ، گفتند :
« جرجيس گمراه شده و بتپرستى پيشه كرده و در پى آنست كه پس از پادشاه به سلطنت برسد . »
پير زن به شنيدن اين سخن پسر لال و لنگ خود را به دوش گرفت و از خانه بيرون آمد و در حالى كه جرجيس را دشنام مىداد و نكوهش مىكرد ، روانه بتخانه شد .
در بتخانه جرجيس نگاه كرد و ديد پير زن و پسرش به وى از همه نزديكترند . پسرش را نام برد و پسر بيدرنگ به دو پاسخ داد در صورتى كه پيش از آن هرگز سخن نمىگفت . بعد هم از دوش
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 175
مساهمون: ابن الأثير
ص١٧٥