جرجيس از او پرسيد :
« آيا تو خدا را مىپرستى ؟ » جواب داد :
« نه . »
جرجيس او را به خداپرستى خواند و او به خدا ايمان آورد . آنگاه روانه شد تا براى او خوراكى جست و جو كند .
در خانهء پير زن يك ستون چوبى بود كه دار بست خانه را نگاه مىداشت .
جرجيس به درگاه خداوند دعا كرد و در نتيجهء دعاى وى ستون چوبى مانند تنهء درخت سبز شد و انواع ميوههائى را آورد كه شناخته مىشد و خورده مىشد .
بر بالاى اين ستون نيز شاخ و برگهائى روئيد كه از همه سو اطراف خود را سايه افكند .
همين كه پير زن برگشت ، ديد جرجيس مشغول خوردن است .
و وقتى چشمش به درختى افتاد كه در خانهاش روئيده بود ، گفت :
« ايمان آوردم به خدائى كه تو را در خانهء گرسنگى سير كرد . اكنون از اين پروردگار بزرگ بخواه تا پسر مرا شفا دهد . »
جرجيس گفت :
« او را پيش من بياور . »
پير زن ، پسر خود را پيش جرجيس آورد .
جرجيس آب دهان خويش را در دو چشم او افكند و او بينائى خود را باز يافت . بعد در دو گوش او نيز آب دهان انداخت و گوشهاى او شنوا شد .
پير زن گفت :
« زبان و پاهاى او را نيز باز كن . »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 172
مساهمون: ابن الأثير
ص١٧٢